نمایشگر تاریخ به صورت فارسی
یاد پرستوهای عاشق بخیر
یاد پرستوهای عاشق بخیر
شهدای مساجدالهادی و زینبیه و موسي بن جعفرو امام حسین(ع)و ....محدوده خیابان مالک اشتر(جیحون)غرب تهران

 
درسته هیچ خاطره ای از عموهای شهیدم ندارم جز چند تا عکس اونم فقط با عمو قاسمم ولی خیلی تحت تاثیرشهدا هستم اصلا روح و روانم به هم میریزه درحدی که دیدن فیلم معراجیها تا چند روز روحمو به هم ریخته بود. عمو احمد و عمو محمدم قبل از ازدواج مامان و بابا شهید شده بودن عمو قاسمم یه جوون 16ساله بوده که شناسنامه ش رو دست کاری کرده و رفته جبهه، منو خیلی دوست داشته ولی حتی مهرش به من نوزاد جلوی غیرت و همیتش رو نگرفته.

عمو قاسمم مفقودالاثره، مادرجونم خبر نداره ولی خبر موثق رسیده که اصلا عموی عزیزم اثری نداره که بخواد مفقود باشه یا نباشه!!!! آخه توپ مستقیم به عموم اصابت کرده بوده.

از وقتی مادر شدم حسم خیلی قویتر شده، حالا میفهمم علت خمیده شدن پاها و عصا به دست شدن مادرجونم چیه؟؟؟؟حالا میفهمم که اون عصاس که پشتش کمر شکسته شو مخفی میکنه. توی مصاحبه های تلویزیونی و جراید دیدم و خوندم و از زبانها شنیدم که گریه نمیکرده و خیلی قوی خودشو نشون میده ولی من الان مثله هر مادر دیگه ای میفهمم که چقدر داغونه!!!!!! من وقتی مثلا خواب بودم شنیدم صداشو که با روضه حضرت قاسم چه عجز و ناله ای میکرده!! من میدونم هنوز منتظر جنازه ته تغاریشو توی قبر خالیش بذاره و بالای قبر خالی با امید گریه نکنه.

فقط اینو دوست دارم فریاد بزنم!!!! آی مردم حواسمون هست چه جوونایی پرپر شدن که ما الان اینجاییم؟؟؟

دوست ندارم توی وب عزیزکم از غم بنویسم ولی مینویسم تا بدونه این مملکت چطوری، اینطوری شده؟؟

معلم

معلم

دور از جون برادرم که اسم دوتا از عموهام روشه (محمدقاسم)شباهت زیادی بین عمو قاسم و برادرم هست در حدیکه هر چی به محمدرهام میگیم این عکس عمو قاسمه،میگه:

نه نــــــه نـــــــــــــــــه!!! این دایی جانه

معلم

 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط وحید ملارضا


 
 

شهيد محمد قرباني دستجردي در 23 اردیبهشت 1342 در تهران و در يك خانواده كاملاً مذهبي ديده به جهان گشود. نام پدرش حسین است و محمد در دامان مادری رشد پیدا کرد كه 2 گل ديگر هم تقديم اسلام و انقلاب کرده است. این شهید راه دین و میهن تحصيلات خود رادر مقطع ديپلم به پايان رساند. با آغاز دفاع مقدس برادر بزرگتر شهید محمد قربانی که از مربیان قرآن بود، به شهادت می رسد که نام برادر بزرگتر او احمد بود و او نیز از طريق بسيج به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام می شود در جبهه مسئوليت و فرماندهي دسته را به عهده می گیرد. شهيد محمد قرباني دستجردي اخلاق و رفتار بسيار خوبي داشت و به گفته مادرش خيلي مظلوم و سر به زير بود هيچ موقع با صداي بلند با كسي صحبت نمي كرد. سر انجام پس از تلاش هاي فراوان و رشادت هاي بسيار در خرمشهر، در تاريخ 19/2/61 در عمليات بيت المقدس با اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل می آید. مزار پاك اين شهيد بزرگوار در کنار دو برادر شهیدش، در بهشت زهرا قطعه 24 است.

شهید دستجردی از نگاه دوستان

همه دوستان محمد از او راضی بودند و همیشه در مسجد باهم بودند و محمد کم حرف بود و از دوستانش چیزی نمی گفت. همه دوستانش می گفتند که بچه خوبی بود و خیلی از رفتارهای او تعریف می کردند. خانواده شهید قربانی بعضی از این خوبی ها را از زبان دیگران و دوستانش شنیده اند. حتی وقتی در مسجد درس می داد خانواده اش اطلاع نداشت.

هر سه شهید بزرگوار همه خواهش های خود را به مادرشان می گفتند و مادرشان می گوید: بچه ها از بس نجابت داشتند که با پدرشان در رابطه با خواسته های خود حرفی نمی زدند و آرام به من می گفتند و هیچ تمنایی از پدرشان نمی کردند. از این جهت به من می گفتند که من به پدرشان منتقل کنم.

علاقه شهید دستجردی به امام خمینی (ره)

شهید محمد قربانی دستجردی علاقه خیلی زیادی به حضرت امام خمینی (ره) داشت و برای محمد هر چیزی با امام معنا پیدا می کرد. امام را از نزدیک ندیده بود اما هر سخنی که امام می گفتند محمد و برادرهایش گوش به فرمان امام بودند و اصلاً همین که به جبهه رفتند به این جهت بود که امام خمینی (ره) فرمان داده بودند. محمد وقتی داشت عازم جبهه می شد از خانوداه اش خواسته بود که بی تابی و گریه نکنند تا دشمن شاد شود و تاکید کرده بودکه امام را تنها نگذارید و حرف امام را گوش کنید. خانواده شهید دستجردی بعد از رحلت آقای بروجردی که خداوند روحش را شاد کند، امام خمینی (ره) را برای هدایت ومرجعیت خودشان انتخاب کرده بودند چون آنها در قم بودند و نسبت به امام خمینی (ره) شناخت داشتند.

مادر این سه شهید والا مقام شهادت سه فرزند خود را از خدا خواشته بود و معتقد است که اگر 20 تا پسر مثل محمد و احمد و قاسم داشت، همه شان را در راه اسلام و امام خمینی (ره) می داد. او مادری است که خود بچه هایش را در راه دفاع از آرمان های امام (ره) و انقلاب و اسلام و قرآن تشویق می کرد.

نحوه اعزام محمد به جبهه

شهید محمد قربانی بعد از آنکه احمد شهيد شد، به خصوص بعد از بیماری پدرش تمایلش را برای حضور در جبهه ها بیان کرد . خانواده اش به خاطر بیماری پدرش از او می خواهند تا موقع بهبود پدر صبر کند و بعد به جبهه اعزام شود، اما با اصرار خانواده محمد فقط شش ماه دوام می آورد و می گوید: پدر و مادر دلسوزم احمد به تكليف خودش عمل كرده و تكليف از ما ساقط نيست آخر معلوم نیست پدر تا چه زمانی کاملاً بهبود یابد. این بود که بالاخره عزم او بر تقاضا و خواست خانواده پيروز شد و اجازه رفتنگرفتو او هم در هيجده سالگي راهي جبهه شد.

من بعد از اجازه اي كه صادر شد، از عكس العمل محمد تعجّب برانگیز بود. زیرا محمدپسری آرام بود اما وقتي از خانواده موافقت کسب می کند از شدّت شادي می خندد. دوستانش روحیات و اخلاق شهید محمد قربانی را اینگونه توصیف می کنند: وقتی محمد مشغول جنگ است، دلیرانه می جنگد موقع کار جدی کار می کند و موقعی که کار نیست به چادر خود می رود و قرآن می خواند. محمد برای دانشگاه ثبت نام کرده بود و البته نرسید که وارد دانشگاه شود. او به هنگامِ رزم ميجنگيد و وقت استراحت، بهخواندن قرآن و عبادت مي پرداخت تا بالاخره در شلمچه پس از پیکاری دلیرانه با دشمن به ظاهر تنها دستش آسيب ديده بود، با پاي خونين به اتاق عملرفت، امّا حاضر به بازگشت به دنیای فانی نشد و با ارواح ديگر شهيدان همنشين و سرانجامبه احمد ويارانش پيوست.

خاطره ای از زبان مادر شهید محمد قربانی دستجردی

محمد بیشتر وقت خود را در مسجد می گذراند و آنقدر در کار خود جدیت و خلوص داشت که با شکسته نفسی به کسی نمی گفت که مربی است. حتی مادرش هم از این عمل او اطلاع چندانی نداشت. مادر شهید دستجردی می گوید: محمد مربی قرآن بود و من اطلاع زیادی از تدریس قرآن او نداشتم. اما با قرآن مانوس بود. من بهترین خاطره ای که از شهید دارم، همان شهادت ایشان است. و ما از درس خواندن محمد هم خیلی راضی بودیم. محمد سربه راه، مظلوم و نجیب بود و با قرآن ارتباط خاصی داشت. محمد در خانه با قرآن مانوس بود و یک روز حدیث قدسی آیت الکرسی را پیش من آورد که هر دو هم در یک ورق بود بعد به من گفت مادر بیا. من هم رفتم جلو. پرسید: مادر این چیست؟ گفتم: آیت الکرسی. گفت: این یکی چیست؟ گفتم: آن را نمی دانم من که سواد ندارم. گفت این حدیث قدسی است. گفت: می خواهی برایت حدیث قدسی را بخوانم؟ گفتم: بخوان عزیزم. برای من آن حدیث قدسی را خواند و گفت: مادر از این چه چیزی فهمیدی؟ گفتم: محمد جان به خدا تمام رگ های وجودم و تنم همین آیه شد. یعنی طوری برای من خواند که تمام اینها به رگ و پی من رفت. بعد زد پشت من و گفت: آفرین مادر. یعنی من را برای رفتن به جبهه آماده می کرد. بعد ادامه داد: خاطرم جمع شد که مادر شجاعی دارم. بعد از این جریان بود که طولی نکشید که رهسپار جبهه شد. برای رفتن به جبهه از طریق مسجد اقدام کرد. چون شب و روزشان در مسجد می گذشت از آنجا به جبهه اعزام شد. محمد پیش از عید به جبهه رفت و تقریبا 40 روز بعد از عید بود. ماه ها به دلیل گذشتن سنی از ما در خاطرم نیست. بعد از حدود 40 روز آمدند و گفتند که محمد مجروح شده است. ما هم به بیمارستان رفتیم و 12 روز در کما بود و بعد از 12 روز شهید شد. قبل از آن هم دو روز در اهواز یا آبادان بودند بعد شهید را به تهران منتقل کرده بودند. محمد در بیمارستان گفت که کالیبر 50 خورده ام و این ترکشی که به بازویش خورده است در همه خونش اثر کرده است و بعد شهید را به اتاق عمل بردند و این عمل فایده نکرد.

http://parvanegi1.blogfa.com/post-342.aspx


نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط وحید ملارضا


شهید از زبان مادر : شش ماه بعد از شهادت برادرش احمد وقتی دیپلمش را گرفت، ساز رفتن به جبهه می زد. می گفت: هر کس باید وظیفه خود را انجام دهد. اگر احمد برادر بزرگم جنگید و شهید شد به این معنی نیست که من از جبهه و جنگ با دشمن معاف هستم. محمد صبر نمی کرد که از مسجد محله برای اعزام نیرو فراخوان بدهند. هر وقت خبردار می شد که از مسجدی از محله های تهران نیرو به جبهه اعزام می کنند خودش را به آنجا می رساند و به جبهه می رفت. دو سال در جبهه جنوب جنگید. یک روز خبر آوردند تعدادی مجروح از جبهه های جنوب را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی منتقل کرده اند و محمد هم بین آنهاست. خودمان را به بیمارستان رساندیم. بازوی محمد در عملیات بیت المقدس بر اثر اصابت تیر مجروح شده بود. به اتاقش در بیمارستان رفتم و دیدم بی هوش روی تخت افتاده است. خم شدم و کف پایش را بوسیدم. بیدار شد. به او گفتم: امام بازوی رزمنده را بوسیده و من هم کف پای او را می بوسم. قرار بود عصر آن روز بازوی محمد را جراحی کنند. وقتی پرستارها برای بردن به اتاق عمل آمدند نگاههایمان گره خورد. نگاه آخرش با من حرف می زد. انگار می دانست که دیگر فرصتی پیدا نخواهد کرد که اینطور نگاهم می کند. بعد از ساعتها عمل جراحی دوازده روز به اغما رفت. شب سیزدهم احساس کردم حال عجیبی دارم. چند ساعتی از بامداد گذشته بود که از خانه بیرون رفتم. به بیمارستان رسیدم و به اصرار از اتاق نگهبانی با بخشی که محمد در آن بستری بود تماس گرفتم. پرستار بخش، گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم و از او حال محمد را پرسیدم. جواب نداد و صدای گریه اش دلم را به تلاطم انداخت. محمد هم شهید شده بود. از همان راهی که رفته بودم برگشتم تا نماز صبح پشت در خانه ماندم تا مبادا بی تابی هایم اهل خانه را از خواب بیدار کند. محمد صبور و مومن بود و به هدفش ایمان داشت. به داشتن چنین پسرانی افتخار می کنم.

http://www.shohada18.ir/DetailsShahid.asp?offset=820&IDSH=891


نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 توسط وحید ملارضا


jdpdda6b84zkfiwxm6.jpg
نوشته شده در تاریخ شنبه دوم شهریور 1392 توسط وحید ملارضا


 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 توسط وحید ملارضا


 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 توسط وحید ملارضا


 از مادر شهيد قاسم قرباني دستجردي که قبل از قاسم دو پسر ديگرش هم به درجه رفيع شهادت نائل شدند، خواستيم يک خاطره از قاسم برايمان تعريف کند.

ایشان گفت: قاسم از سن سيزده سالگي عاشق جبهه و جنگ بود و خصوصاً از وقتي که دو برادرش به شهادت رسیدند او ديگر سراز پا نمي شناخت و بار آخري که مي خواست به جبهه اعزام شود بدون اينکه من متوجه شوم شناسنامه اش را دست کاری کرد و تاريخ تولدش را عوض کرد و وقتی متوجه شدم به مسجد رفتم و گفتم قاسم کجاست؟  آنها گفتند براي اعزام رفتند گفتم الان کجاست گفتند پايگاه مقداد است من به آنجا رفتم و ديدم در صف اول نشسته است وقتی منو ديد سرش را پايين انداخت و رنگ از رخسارش پريده بود به او اشاره کردم که بيا، ولي او دوباره سرش را به پايين انداخت سپس به يکي از برادران که از آنجا رد مي شد گفتم آن پسر را که در رديف جلو نشسته صدا کن و به او بگو کارش دارم. آن برادر رفت و قاسم را صدا کرد. بعد قاسم پیشم آمد من به او گفتم مادر چرا اینقدر ناراحتي من آومدم بدرقه ات کنم. مادر نيامدم که تو را برگردونم با شنیدن این حرف، خیلی خوشحال شد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد و به من گفت مادر برايم دعاي خير کن.

وقتي براي عمليات مي رفت به يکي ازدوستانش مي گويد که به مادرم بگو من قاسم وار جنگيدم و قاسم وار شهيد شدم.

منتظر من نمان و هنوز که  هنوز است بعد از ساليان سال، پيکر پاک اين شهيد بزرگوار به خانواده اش رجعت نکرده است.

روحش شاد وراهش پررهرو باد.                                                                                               


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

قاسم قربانی دستجردی

حسین

۱۵/۱/۱۳۴۹

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

محصل

سوم راهنمایی

بسیج مقداد

رزمنده

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

کربلای ۵

۲۰/۱۰/۶۵

شلمچه

اصابت تركش خمپاره

۱۶سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت

جاویدالاثر

بهشت

بهشت

بهشت


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

شهيد قاسم قرباني دستجردي فرزند حسين در تاريخ 15/3/1349 در يک خانواده کاملاً مذهبي در جنوب شهر تهران به  دنيا آمد. ايشان هميشه در نماز جمعه و جماعت شرکت داشت. مبارزه عليه منافقين کوردل، مبارزه عليه رژيم منحوس پهلوي از فعاليت هاي سياسي و اجتماعي او به شمار مي روند. ايشان عاشق پدر و مادر بود و عاشق جبهه و جنگ بود. شهيد تحصيلات خود را تا پايان مقطع دوم راهنمايي ادامه داد و با اينکه محصل بود از طريق بسيج محل به جبهه اعزام شد و در جبهه مسئوليت تيربارچي را به عهده داشت و چون دو برادر بزرگش نيز در جنگ به شهادت رسيده بودند او هم براي شهادت لحظه شماري مي کرد. او همیشه مي گفت ما بايد سينه خود را سپر کنيم و جلوي گلوله هاي دشمن را بگيريم تا دشمن جرأت نکند به کشور تجاوز کند.                 

سرانجام پس از تلاش ها و رشادت هاي بسيار در تاريخ 11/10/1365 در شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل آمد، ولي هنوز پيکر پاک اين شهيد به خانواده رجعت ننموده است، ولي پدر و مادر شهيد در بهشت زهرا قطعه 24 يک مزار به عنوان ياد بود درست نموده اند.

روحش شاد و راهش پررهرو باد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

محمد قربانی دستجردی

حسین

۲۶/۲/۴۲

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

محصل

دیبلم راه و ساختمان

بسیج مقداد

فرماندهي دسته

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

بیت المقدس

۱۲/۲/۶۱

خرمشهر

اصابت تركش خمپاره

۱۹سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت زهرا(س)

۲۰/۲/۶۱

۲۴

؟

؟


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

 شهيد محمد قرباني دستجردي فرزند حسين در تاريخ 23/6/42 در تهران و دريك خانواده كاملا" مذهبي ديده به جهان گشود. ایشان در دامان مادری پرورش یافت كه 2 گل ديگرهم  تقديم اسلام و انقلاب کرده است  ايشان تحصيلات خود رادر مقطع ديپلم به پايان رساند با آغاز جنگ تحميلي برادر بزرگش احمد به شهادت می رسد و او نیز از طريق بسيج به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام می شود در جبهه مسئوليت و فرماندهي دسته را به عهده داشت. شهيد محمد قرباني دستجردي اخلاق و رفتار بسيار خوبي داشت و به فرموده مادرش خيلي مظلوم و سر به زير بود هيچ موقع  با صداي بلند با كسي صحبت نمي كرد. سر انجام پس از تلاش هاي فراوان و رشادت هاي بسيار در خرمشهر، در تاريخ 19/2/61  در عمليات بيت المقدس با اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل آمد. مزار پاك اين شهيد بزرگوار در کنار دوبرادرشهیدش، در بهشت زهرا قطعه 24 مي باشد روحش شاد و راهش پر رهرو باد


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

شهید احمد قربانی دستجردی فرزند حسین در تاریخ 17/1/1339 در تهران و در یک خانواده کاملاً مذهبی دیده به جهان گشود. ایشان تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم به پایان رسانید و با آغاز جنگ تحمیلی از طریق بسیج محل به جبهه های حق علیه باطل اعزام میشوند شغل شریف این شهید انجام وظیفه برای سپاه بود و در جبهه مسئولیت امدادگر را به عهده داشت ایشان تنها 8 روز پس از آغاز جنگ در منطقه کردستان جوانرود با اصابت تیر مستقیم به ناحیه سر در تاریخ 8/7/1359 ندای حق را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مزار پاک این شهید در کنار 2 برادرش در بهشت زهرا و قطعه 24 میباشد. روحش شاد و راهش پر رهرود باد


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

احمد قربانی دستجردی

حسین

۱۴/۱/۱۳۳۹

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

پاسدار

دیبلم تجربی

سپاه

پزشکیار

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

منطقه عملیاتی

۸/۷/۵۹

کردستان جوانرود

اصابت تیر به قلب

۲۰سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت زهرا(س)

۱۰/۹/۵۹

۲۴

۳۶

۱۹



نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط وحید ملارضا


مادر این خانه، مادری را به کمال رسانده است

احمدی داشته است 20ساله. شجاع و دلاور. فرمانده هفتاد رزمنده غیور. روز هفتم دفاع مقدس در جوانرود کردستان در مقابله با کوموله ضد انقلاب به آسمان دعوت شده است.

محمدی داشته است18 ساله. در بیت المقدس ایران، در آماده سازی فتح خرمشهر آن هم در اولین حمله نام او در لیست ره یافتگان وصال، ثبت شده است. دوازده روز در بیمارستان در حالت کما به سر برده. مادر وقتی در بیمارستان خبر شهادت فرزند به او اعلام شد خود به سراغ امام جماعت محل و دوستان محمد آمده و همه را برای مراسم تشییع آماده کرده است.

او قاسمی داشته16ساله. کربلای 5 شلمچه، شجاعت های این نوجوان16ساله را به حافظه خود سپرده و نام او را در فهرست لایقان وصل قرار داده است.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 توسط وحید ملارضا


یاد شهید وحید قوچکانلو و شهید محمود شعبانی و شهید محمودرضا احمد زاده سقرلو و شهید کاظم کاوه و شهید حسن احمدی شهرابی شهید محمد آقاجانی و جاوید الاثر شهید قاسم دستجردی بخیر

 معلم


نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 توسط وحید ملارضا


جانباز شهید حمیدرضا خانلری و جاویدالاثر شهید قاسم قربانی دستجردی به اتفاق دوستان سر مزار شهید غلامرضا اکبری و شهید وحید قوچکانلو و شهید مجمد حسن ابوالحسنی 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 توسط وحید ملارضا


 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 توسط وحید ملارضا


 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 توسط وحید ملارضا


طراح قالب