نمایشگر تاریخ به صورت فارسی
یاد پرستوهای عاشق بخیر
یاد پرستوهای عاشق بخیر
شهدای مساجدالهادی و زینبیه و موسي بن جعفرو امام حسین(ع)و ....محدوده خیابان مالک اشتر(جیحون)غرب تهران


نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


درسته هیچ خاطره ای از عموهای شهیدم ندارم جز چند تا عکس اونم فقط با عمو قاسمم ولی خیلی تحت تاثیرشهدا هستم اصلا روح و روانم به هم میریزه درحدی که دیدن فیلم معراجیها تا چند روز روحمو به هم ریخته بود. عمو احمد و عمو محمدم قبل از ازدواج مامان و بابا شهید شده بودن عمو قاسمم یه جوون 16ساله بوده که شناسنامه ش رو دست کاری کرده و رفته جبهه، منو خیلی دوست داشته ولی حتی مهرش به من نوزاد جلوی غیرت و همیتش رو نگرفته.

عمو قاسمم مفقودالاثره، مادرجونم خبر نداره ولی خبر موثق رسیده که اصلا عموی عزیزم اثری نداره که بخواد مفقود باشه یا نباشه!!!! آخه توپ مستقیم به عموم اصابت کرده بوده.

از وقتی مادر شدم حسم خیلی قویتر شده، حالا میفهمم علت خمیده شدن پاها و عصا به دست شدن مادرجونم چیه؟؟؟؟حالا میفهمم که اون عصاس که پشتش کمر شکسته شو مخفی میکنه. توی مصاحبه های تلویزیونی و جراید دیدم و خوندم و از زبانها شنیدم که گریه نمیکرده و خیلی قوی خودشو نشون میده ولی من الان مثله هر مادر دیگه ای میفهمم که چقدر داغونه!!!!!! من وقتی مثلا خواب بودم شنیدم صداشو که با روضه حضرت قاسم چه عجز و ناله ای میکرده!! من میدونم هنوز منتظر جنازه ته تغاریشو توی قبر خالیش بذاره و بالای قبر خالی با امید گریه نکنه.

فقط اینو دوست دارم فریاد بزنم!!!! آی مردم حواسمون هست چه جوونایی پرپر شدن که ما الان اینجاییم؟؟؟

دوست ندارم توی وب عزیزکم از غم بنویسم ولی مینویسم تا بدونه این مملکت چطوری، اینطوری شده؟؟

دور از جون برادرم که اسم دوتا از عموهام روشه (محمدقاسم)شباهت زیادی بین عمو قاسم و برادرم هست در حدیکه هر چی به محمدرهام میگیم این عکس عمو قاسمه،میگه:

نه نــــــه نـــــــــــــــــه!!! این دایی جانه


نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


 

از مادر شهيد قاسم قرباني دستجردي که قبل از قاسم دو پسر ديگرش هم به درجه رفيع شهادت نائل شدند، خواستيم يک خاطره از قاسم برايمان تعريف کند.

ایشان گفت: قاسم از سن سيزده سالگي عاشق جبهه و جنگ بود و خصوصاً از وقتي که دو برادرش به شهادت رسیدند او ديگر سراز پا نمي شناخت و بار آخري که مي خواست به جبهه اعزام شود بدون اينکه من متوجه شوم شناسنامه اش را دست کاری کرد و تاريخ تولدش را عوض کرد و وقتی متوجه شدم به مسجد رفتم و گفتم قاسم کجاست؟  آنها گفتند براي اعزام رفتند گفتم الان کجاست گفتند پايگاه مقداد است من به آنجا رفتم و ديدم در صف اول نشسته است وقتی منو ديد سرش را پايين انداخت و رنگ از رخسارش پريده بود به او اشاره کردم که بيا، ولي او دوباره سرش را به پايين انداخت سپس به يکي از برادران که از آنجا رد مي شد گفتم آن پسر را که در رديف جلو نشسته صدا کن و به او بگو کارش دارم. آن برادر رفت و قاسم را صدا کرد. بعد قاسم پیشم آمد من به او گفتم مادر چرا اینقدر ناراحتي من آومدم بدرقه ات کنم. مادر نيامدم که تو را برگردونم با شنیدن این حرف، خیلی خوشحال شد و مرا در آغوش گرفت و بوسيد و به من گفت مادر برايم دعاي خير کن.

وقتي براي عمليات مي رفت به يکي ازدوستانش مي گويد که به مادرم بگو من قاسم وار جنگيدم و قاسم وار شهيد شدم.

منتظر من نمان و هنوز که  هنوز است بعد از ساليان سال، پيکر پاک اين شهيد بزرگوار به خانواده اش رجعت نکرده است.

روحش شاد وراهش پررهرو باد.                                                                                               


نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


 

شهيد قاسم قرباني دستجردي فرزند حسين در تاريخ 15/3/1349 در يک خانواده کاملاً مذهبي در جنوب شهر تهران به  دنيا آمد. ايشان هميشه در نماز جمعه و جماعت شرکت داشت. مبارزه عليه منافقين کوردل، مبارزه عليه رژيم منحوس پهلوي از فعاليت هاي سياسي و اجتماعي او به شمار مي روند. ايشان عاشق پدر و مادر بود و عاشق جبهه و جنگ بود. شهيد تحصيلات خود را تا پايان مقطع دوم راهنمايي ادامه داد و با اينکه محصل بود از طريق بسيج محل به جبهه اعزام شد و در جبهه مسئوليت تيربارچي را به عهده داشت و چون دو برادر بزرگش نيز در جنگ به شهادت رسيده بودند او هم براي شهادت لحظه شماري مي کرد. او همیشه مي گفت ما بايد سينه خود را سپر کنيم و جلوي گلوله هاي دشمن را بگيريم تا دشمن جرأت نکند به کشور تجاوز کند.                 

سرانجام پس از تلاش ها و رشادت هاي بسيار در تاريخ 11/10/1365 در شلمچه به درجه رفيع شهادت نائل آمد، ولي هنوز پيکر پاک اين شهيد به خانواده رجعت ننموده است، ولي پدر و مادر شهيد در بهشت زهرا قطعه 24 يک مزار به عنوان ياد بود درست نموده اند.

روحش شاد و راهش پررهرو باد.


نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


جانباز شهید حمیدرضا خانلری و جاویدالاثر شهید قاسم قربانی دستجردی به اتفاق دوستان سر مزار شهید غلامرضا اکبری و شهید وحید قوچکانلو و شهید مجمد حسن ابوالحسنی 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا



 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


یاد شهید وحید قوچکانلو و شهید محمود شعبانی و شهید محمودرضا احمد زاده سقرلو و شهید کاظم کاوه و شهید حسن احمدی شهرابی شهید محمد آقاجانی و جاوید الاثر شهید قاسم دستجردی بخیر

 


نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ توسط وحید ملارضا


jdpdda6b84zkfiwxm6.jpg
نوشته شده در تاریخ شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

قاسم قربانی دستجردی

حسین

۱۵/۱/۱۳۴۹

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

محصل

سوم راهنمایی

بسیج مقداد

رزمنده

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

کربلای ۵

۲۰/۱۰/۶۵

شلمچه

اصابت تركش خمپاره

۱۶سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت

جاویدالاثر

بهشت

بهشت

بهشت


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

محمد قربانی دستجردی

حسین

۲۶/۲/۴۲

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

محصل

دیبلم راه و ساختمان

بسیج مقداد

فرماندهي دسته

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

بیت المقدس

۱۲/۲/۶۱

خرمشهر

اصابت تركش خمپاره

۱۹سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت زهرا(س)

۲۰/۲/۶۱

۲۴

؟

؟


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 

 شهيد محمد قرباني دستجردي فرزند حسين در تاريخ 23/6/42 در تهران و دريك خانواده كاملا" مذهبي ديده به جهان گشود. ایشان در دامان مادری پرورش یافت كه 2 گل ديگرهم  تقديم اسلام و انقلاب کرده است  ايشان تحصيلات خود رادر مقطع ديپلم به پايان رساند با آغاز جنگ تحميلي برادر بزرگش احمد به شهادت می رسد و او نیز از طريق بسيج به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام می شود در جبهه مسئوليت و فرماندهي دسته را به عهده داشت. شهيد محمد قرباني دستجردي اخلاق و رفتار بسيار خوبي داشت و به فرموده مادرش خيلي مظلوم و سر به زير بود هيچ موقع  با صداي بلند با كسي صحبت نمي كرد. سر انجام پس از تلاش هاي فراوان و رشادت هاي بسيار در خرمشهر، در تاريخ 19/2/61  در عمليات بيت المقدس با اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نائل آمد. مزار پاك اين شهيد بزرگوار در کنار دوبرادرشهیدش، در بهشت زهرا قطعه 24 مي باشد روحش شاد و راهش پر رهرو باد


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 

شهید احمد قربانی دستجردی فرزند حسین در تاریخ 17/1/1339 در تهران و در یک خانواده کاملاً مذهبی دیده به جهان گشود. ایشان تحصیلات خود را تا مقطع دیپلم به پایان رسانید و با آغاز جنگ تحمیلی از طریق بسیج محل به جبهه های حق علیه باطل اعزام میشوند شغل شریف این شهید انجام وظیفه برای سپاه بود و در جبهه مسئولیت امدادگر را به عهده داشت ایشان تنها 8 روز پس از آغاز جنگ در منطقه کردستان جوانرود با اصابت تیر مستقیم به ناحیه سر در تاریخ 8/7/1359 ندای حق را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

مزار پاک این شهید در کنار 2 برادرش در بهشت زهرا و قطعه 24 میباشد. روحش شاد و راهش پر رهرود باد


نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 

نام و نام خانوادگی شهید

نام پدر    

تاریخ تولد

محل تولد  

وضعیت تاهل

احمد قربانی دستجردی

حسین

۱۴/۱/۱۳۳۹

تهران

مجرد

تعداد فرزندان

شغل

میزان تحصیلات

یگان اعزام کننده

مسئولیت 

-

پاسدار

دیبلم تجربی

سپاه

پزشکیار

نام عملیات

تاریخ شهادت

محل شهادت

نحوه شهادت

عمر جاودانگی

منطقه عملیاتی

۸/۷/۵۹

کردستان جوانرود

اصابت تیر به قلب

۲۰سال

محل دفن

تاریخ دفن

قطعه

ردیف

شماره

بهشت زهرا(س)

۱۰/۹/۵۹

۲۴

۳۶

۱۹



نوشته شده در تاریخ سه شنبه هفدهم اسفند ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 

آخرین روز های فروردین 88 است. اهالی مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری خیابان مجنون را در حالی طی می کنند که قرار است تا دقایقی دیگر مهمان خانه شهیدی باشند.

 
خانه ای که سال هاست با چراغ نام سه شهید؛ روشن مانده است. بوی لاله تا بطن خیابان مالک اشتر نفوذ کرده است. کسی نباید نشانی خانه شهید را از کوچه ها و خیابان ها و پلاک ها بپرسد. خانه شهید با خانه های دیگر فرق دارد. این را اهل معرفت می گویند. خانه شهید، حسینیه فرشتگان در زمین است. خانه شهید، مسجد ملائک بر روی خاک است. با بوی ملایک همگام می شویم تا به خانه شهیدان دستجردی راه یابیم. در باز شده و مادر به استقبال ما آمده است. اخلاص و مظلومیت اولین واژگانی هستند که در توصیف این فضا و این مادر، در قاموس کلمات می درخشند.
تا به مظلومیت فکر می کنی، لیلا را می بینی و رباب را یاد می کنی و زینب(س) را سلام می داری. عاشورا را با تمام وجودت در این خانه حس می کنی. لیلای این خانه سه علی اکبر(ع) را به آغوش شهادت سپرده است.

 درس دینداری به کودکان با رفتار عملی

پدر در منزل حضور ندارد اما به خوبی می توان حضور سایبانی او را بر خانه احساس کرد. برآیند حضور پدر توصیفات اهل خانه است. پدری که خود   در خانوادهاي ديني و مذهبي به دنيا آمد، از شش سالگي با سن و سال کم و قدّ و قامت کوچک با فعالیت در کوره آجرپزی و در تأمین مخارج زندگي به خانواده  ياري رسانده و زندگی مستقل خانوادگی را با کار ساختمان و بنایی در کنار همسرش "زهرا مظلومان"، دختری هفده ساله خانواده ای كشاورز و خاركن زحمتكش ديار خودشان دستجرد آغاز نموده است.

شيوه ي تربيتي و آگاهي بخشي حسين به فرزندان کاملاً عملی است. همزمان با وقت نماز صدای  الله اكبر... الله اكبر... اشهدان لااله الاالله... اذان و اقامه در خانه طنین انداز می گردد و با ندای «تكبيره الاحرام» ، نماز جماعت خانوادگي به امامت پدر و مأموّميت مادر و بچّه هاي قد و نيم قد بر پا می شود و بدينسان خانه به مكتبخانه اي اخلاقي ـ اعتقادي تبديل می شود.

مادر این خانه، مادری را به کمال رسانده است

احمدی داشته است 20ساله. شجاع و دلاور. فرمانده هفتاد رزمنده غیور. روز هفتم دفاع مقدس در جوانرود کردستان در مقابله با کوموله ضد انقلاب به آسمان دعوت شده است.

محمدی داشته است18 ساله. در بیت المقدس ایران، در آماده سازی فتح خرمشهر آن هم در اولین حمله نام او در لیست ره یافتگان وصال، ثبت شده است. دوازده روز در بیمارستان در حالت کما به سر برده. مادر وقتی در بیمارستان خبر شهادت فرزند به او اعلام شد خود به سراغ امام جماعت محل و دوستان محمد آمده و همه را برای مراسم تشییع آماده کرده است.

او قاسمی داشته16ساله. کربلای 5 شلمچه، شجاعت های این نوجوان16ساله را به حافظه خود سپرده و نام او را در فهرست لایقان وصل قرار داده است.
 

لحظه به لحظه شکوه این خانه بیشتر و عمیق تر در باورت می نشیند. با تمام تارو پود دلت به حال این مادرغبطه می خوری. لحظه ای بغض به گلویت چنگ می زند. بی اختیار اشک پهنای صورتت را در بر می گیرد. وقتی می شنوی که مادر با سوز دل می گوید: عید امسال فهمیدم پسر38ساله ام-محسن- هم شیمیایی است.

می بینی آخرین درخت امید این مادر هم در باغ شهادت ریشه دوانده است. دلت می خواهد مادر از سنگینی این داغ های بگوید. اشکی را که می ریزد با زبان دل ترجمه کند. اما وقتی لب می گشاید بیانش به گونه ای است که نه تنها تو که  سنگ هم از این سخنان به لرزه درمی آید.

آرام و مظلوم می گوید:"چیزی که برایم سخت است و دردآور، داغ پسرانم نیست. این همه مصیبت مرا آزار نمی دهد. تنها چیزی که دلم را می شکند بی حجابی برخی زنان و بی ولایتی برخی بی خبران است. این که چرا بعضی ها قدر رنج های رییس جمهور را ندارند و زحمت های خالصانه او را نمی بینند؟ چرا کمکش نمی کنند؟! وقتی او را در صحنه های سیاسی بین المللی می بینم احساس غرور می کنم؛ احساس عزت می کنم؛ خداوند به او توفیق دهد که عزتی را که شهیدان به انقلاب اسلامی هدیه کردند حفاظت می کند و این حضور پرصلابت یاد غیرت و دلاورمردی شهدا را در دل زنده می نماید. تنها درد من در این دنیا غفلت برخی مردم است که شهدا را از یاد برده اند."

چیزی برای پاسخ نمی یابی. آرزو می کنی ندای دل این مادر؛ بی هیچ برداشت سیاسی و جناحی، به گوش دل مردم برسد. آرزو می کنی این اخلاص از دل برآمده بر دل ها بنشیند و جهان معاصر را به بیداری پیوند دهد.

شرم مادر از بیان خاطرات فرزندان شهید

وقتی از مادر در مورد فرزندان جویا می شویم، می گوید که از بیان خاطرات آنها شرم دارم زیرا آنان به حدی خالصانه و گمنام فعالیت می کردند که نگرانم از بیان این مطالب رضایت نداشته باشند و من هم نتوانم حق مطلب را در خصوص ایثار عزیزان شهیدم ادا نمایم. فقط همین را عرض می کنم که با تولد اوّلين فرزند خانواده، شميمي از عطر عشق و محبت، در فضاي خانه پراكنده شد، حتی به مخیله مان هم خطور نمی کرد که سربازی جان نثار در راه اسلام و افتخار برای همه ما پا به عرصه وجود نهاده است. ماه رمضان تازه به پايان رسيده بود و بهار، با قدوم دل انگيز خود، به ميمنت ورود اوّلين فرزندمان ، در 13 فروردينماه سال 1339 به نام نامی آخرین نبیّ خدا "احمد" شكوفه باران شد.

در این زمان با اينكه احمد را باردار بودم، تمام ماه مبارك را روزه گرفتم؛ روز سيزده بدر به خانه خواهرزاده ام كه در امامزاده حسن است رفتم؛ همانجا دچار درد زايمان شدم.  احمد ختنه شده خدایی و با موهاي اصلاح شده متولّد شد!

وجود احمد، شوق زندگي را بيش ازپيش كرده بود. من و پدرش احساس مسئوليت بيشتري ميكردیم، پدر سرمايه ا ي كه داشت، قطعه زميني خريد، يك اطاق 4×3 در آن ساخت، ما را در آن ساكن كرد تا بقيّه ساختمان را تكميل كند، آنوقت آن را ميفروخت و به همين صورت زميني ديگر و ساختماني ديگر...، به شكلي كه جابجاييهاي ما، از اجاره نشيني بيشتر شد! و كار ما مرتباً تغيير مكان و اثاث كشي بود، به طوري كه در مدّت 13 سال 24 خانه عوض كرديم. این سختی ها من و فرزندان را حسابی در برابر سختی ها و شداید آبدیده روزگار کرد.

احمدِ عزيز و دوست داشتني15ماهه بود كه «محمود» متولّد شد. پس از او«محمد»، «محسن» و «قاسم» به دنيا آمدند این پنج برادر مؤمن چنان در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی در همه مراحل و مسائل زندگی پشت یکدیگر بودند که همه تعجب می کردند.

بچّه ها همه با استعداد و شيفته  علم و دانش بودند، احمد ديپلم، محمود فوق ديپلم، محسن ديپلم و قاسم محصل بود و که به جبهه ها رفتند اگرچه جنگ فرصت ادامه تحصيل و رسيدن به درجات عاليه ظاهري و دنيوي را به آنان نداد اما دانشگاه واقعی شرف و انسانیت را شامل حالشان گردید.
در این لحظه آهی از نهاد مادر برمی خیزد و می گویدخوشا به سعادت آنها و ادامه می دهد: که احمد از همان كودكي، نجیب، آرام و سر به راه بود، از 6 سالگي مسئولیت خريد را در خانه به عهده داشت، یادم نمی رود وقتی از خرید باز می گشت آنقدر كوچك بود كه زنبيلِ خريد ،محتوی  نان و پنير و شير و كره و... بر زمين كشيده می شد، در مدرسه نيز شاگرد ممتاز و منضبطی بود. ديپلم را كه گرفت، دانشگاهها تعطيل و به پیشنهاد دایی اش و با توجه به علاقه و رغبت خودش، وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.

ابتدا به عنوان پزشكيار سپاه به كردستان رفت. يكسال و هشت ماه در جوان رود به عنوان كارمند بيمارستان خدمت كرد و فقط جمعه ها به خانه دایی كه در خیابان «كميل» زندگی می کرد، زنگ مي زد و من كه از قبل در حال آماده باش برای مکالمه بودم با او صحبت ميكردم. مهارت و استعداد او در انجام درمانهای سرپایی آنقدر زیاد بود که اهل محل  دوستانش او را آقای دکتر صدا می زدند.

سال 59 احمد از كردستان آمد و ماه رمضان را در خانه روزه گرفت. در يكي از اين روزها به من گفت: دوستانم ميگويند، پاسدارها در 20 سالگي بايد زن بگيرند، امّا من احساس مي كنم اکنون زمان ازدواجم نيست. از این کلام فهمیدم كه احمد تمايل به ازدواج دارد، و از آنجا که مادر حرف فرزندش را خوب درک می کند دانستم که درست حدس زده ام، با استقبال از این حرف ، پرسیدم: احمدم! نظرت در مورد خواهر زن دوستت اصغر چيه؟! و  او با کمال شرم و حیا گفت: در چه رابطه مادر؟! و من بدون مقدمه گفتم:  براي ازدواج...

و احمد شهید من با ابراز خرسندی که از چشمانش فقط برای مادر معنا می شد گفت: بايد ببينيم و صحبت كنيم...

يك شب به بهانه ي ميهماني به خانه اصغر رفتیم و خواهرزنش را ديدیم  و با اعلام رضایت فرزندم شب تولّد امام حسن مجتبي(ع) (15رمضان) رسماً از دختر مورد نظر پسرمان خواستگاري کردیم، احمد و دختر به گفتگو نشستند و قرار گذاشتند بعد از شبهای قدر و شهادت اميرالمومنين(ع) مجلس عروسی را با توجه به شرايط آن زمان برگزار كنند. در این زمان احمد در ازدواج تعلّل و رفتن به جبهه را مطرح کرد و گفت كه اگر به سلامت برگشت با دختر آنها ازدواج كند و گرنه دخترهیچ تعهدی به خانواده ما ندارد.

احمد عازم كردستان شد. در وهله اول وقتي عزم رفتن به جبهه کرد ناراحت شدم و احمد كه ناراحتي مرا ديد گفت: مادرجان...! قصد داري منصرفم كني...؟! گفتم: نه مادر...! نه عزيزم...! مگر می توانم در برابر حکم الهی کلامی بگویم. عزیزم ، راضي ام به رضاي خدا و خواستِ و آرزوی تو...!
احمد رفت و هشت روز پس از آغاز تجاوز دشمن به خاك ميهن اسلامي، با گروهك كوموله درگير شد و در اثر اصابت تير به قلب پاكش به ديدار محبوب شتافت.

دراین لحظه انتظار داریم که مادر مویه کنان از فقدان فرزند دلبندش دم برآورد اما اصلاً در باورمان نمی گنجد که او همچنان باصلابت و افتخار دستان خود را به سوی آسمان می برد و می گوید: با شنيدن خبر شهادت فرزند ارشدمان، دستانم را به نشانه شكر به درگاه الهی بالا بردم و گفتم: به خدا قسم كه احمدم به مهمترین آرزویش که شهادت بود رسید و اينك ميهمان خداست.

او ادامه داد: خبر شهادت احمد ناگهانی و ناباورانه اتفاق افتاد به همین دلیل با وجود اینکه پدرشان خود در نماز و عبادات و انجام فرائض، بهترين آموزگار فرزندان بود و در فعاليتهاي انقلابي در راهپيماييهاي پيش از انقلاب و چه در برخورد با ضدانقلاب پيشگام بچّه ها بود، اما  به خاطر شدت علاقه اش به احمد بر اثر اين خبر سكته كرده، نيمي از صورتش فلج شد و 25% از بينايي يكي از چشمانش را از دست داد.

محمد دومین شهید خانواده است

در این زمان ما می خواهیم از محمد هم بدانیم و مادر پاسخ می دهد: احمد كه شهيد شد، به خصوص بعد از بیماری پدر محمد تمایلش برای حضور در جبهه ها بیان کرد . ما گفتیم حال که پدرتان بیمار است صبر کن تا او خوب شود، اما با اصرار ما محمد فقط شش ماه دوام آورد و می گفت: پدر و مادر دلسوزم احمد به تكليف خودش عمل كرده و تكليف از ما ساقط نيست آخر معلوم نیست پدر تا چه زمانی کاملاً بهبود یابد. این بود که بالاخره عزم او بر تقاضا و خواست ما پيروز شد و اجازه رفتن گرفت و او هم در هيجدهسالگي راهي جبهه شد.

 من بعد از اجازه اي كه صادر شد، از عكس العمل محمد تعجّب كردم زیرا محمد پسری آرام بود اما وقتي از ما موافقت را گرفت از شدّت شادي قهقه زد.

 دوستانش حالات و روحيّات او را چنين توصيف ميكنند:

ـ او به هنگامِ رزم ميجنگيد و وقت استراحت، به خواندن قرآن و عبادت ميپرداخت تا بالاخره در شلمچه پس از پیکاری دلیرانه با دشمن زبون به ظاهر تنها دستش آسيب ديده بود، با پاي خونين به اتاق عمل رفت، امّا حاضر به بازگشت به دنیای فانی نشد و با ارواح ديگر شهيدان همنشين و سرانجام  به احمد و يارانش پيوست.

این مصیبت بار دیگر  پشت پدر را شكست. ولي مادر آنچنان قوی بود و خداوند چنان نیرویی به او عطا کرد که از پدر می خواست سرش را بالا بگيرد و از فرزندانش با افتخار یاد كند  و بر خودش برای داشتن چنین فرزندان ممتازی ببالد.

سومین شهید خونین بال خانواده دستجردی

از مادر شهیدان قربانی دستجردی در مورد سومین شهید خونین بالش می پرسیم.

او نیز خاطرات قاسمش را به یاد می آورد که آنقدر مشتاق شهادت بود كه در سن 13 سالگي از خانه فرار كرد و به جبهه رفت. تلاش ديگران براي بازگرداندن و انصراف او بيهوده بود، زیرا قلب او براي جبهه مي تپيد. او نيز 3 سال در جبهه های نبرد حق علیه باطل همچون مقتدایش قاسم ابن الحسن (ع) حلاوت شهادت را چون عسل مصفی نوشید و به خیل شهدای اسلام پیوست.
مادر جريان ممانعت خود از جبهه رفتن قاسم را اینگونه ياد آور می شود؛ وقتي ميخواستم مانع او شوم گفت:  مادر خواهش ميكنم بگذار بروم، من هنوز وظيفه ام را انجام نداده ام!  من هم از کلام این بزرگ مرد کوچک و آرزوی بزرگ و معنوی او احساس رضایت کردم. لبخندي زدم و از او خواستم مواظب خودش باشد! پس از عملیات «كربلاي4» ديگر از او خبري نشد و گمنام به شهادت رسید..

محسن فرزند چهارم ما نیز همچون برادرانش در تب و تاب ایثار می سوخت و همواره با آنان در جبهه می رزمید و در عملیاتها شرکت می کرد. او پس از شهادت برادرانش با مهارت خاصی ، روانشناسانه ما را آگاهی و آرامش می داد. یادم می آید زمانی که هنوز قاسم در جبهه بود، يك روز من و پدرش را صدا كرد و گفت:  پدر و مادر عزیزم خوشا به حالتان ، دادن دو فرزند شهيد در راه خدا عين شفاعت است...

من لبخندي زدم و گفتم:  من دو فرزند تقديم كرده ام، مطمئنم سوّمي را نيز خواهم بخشيد.
مادر شهیدان قربانی دستجردی به عنوان کلام آخر گفت: هميشه رضايم به رضاي خدا بوده و برای این اعتقاد تا کنون کمترین ترديدي به دل راه نداده ام. من و حسین(پدر شهیدان) هم براي جوانان، هدايت الهي را طلب ميكنیم و امیدواریم که خداوند دعای ما را در مسند والدین شهید در حق جوانان این مرز و بوم بپذیرد و طریق شهدا را در میان ملت ما و مسلمانان جهان جاودان نماید.

مشاوررئیس جمهور یکی از عزیزترین یادگارها یعنی تبرّکی مقام معظم رهبری را به عنوان عیدی سال جدید به مادر شهیدان دستجردی پیش کش کرد و مادر شهیدان نیز آنرا گرفت، با احترام تمام بوسید و گفت: وصیت می کنم این هدیه را پس از مرگم در کفنم قرار دهند.

از زخم، شناسنامه دارند هنوز

در مسجد خون اقامه دارند هنوز

آنان همه از تبار باران بودند

رفتند، ولی ادامه دارند هنوز


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا



 


نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ توسط وحید ملارضا


طراح قالب